بیماری تاب و توانش را ربوده بود. رنج و درد جسمی آزارش می داد. رنگ چهره اش به زردی می زد.
درد جسمی را به هر شکلی که بود تحمل می کرد، اما خانه نشین شدن و دوری از دوستان و آشنایان و مهم تر از همه دور شدن از امامش بیش از هر چیز دیگری روحش را می آزرد.
گاهی که تنهایی کلافه اش می کرد کتاب می خواند. فرصتی بود تا اعمال روزانه و شبانه، مستحبات و مکروهات را از کتابی که یونس بن عبدالرحمان (1) نگاشته بود، مطالعه کند.
خواندن آن کتاب نیز ـ اگر چه مورد تأیید اهل بیت بود ـ آه و حسرتش را افزون می ساخت، زیرا با خود می گفت:
- ای کاش سلامتی جسمی می داشتم تا می توانستم این اعمال را انجام دهم.
گاهی در اوج تنهایی، دلش هوای دیدار امام زمانش را می کرد. حسرت استشمام عطر امامت صبرش را ربوده و بی تابش ساخته بود. اما با خود می اندیشید:
- من کجا و محمد بن علی کجا؟ مگر می شود امام به دیدن من بیاید؟ نه! من چنین لیاقتی ندارم.
درد جسمی از یک سو، تنهایی و غربت از سویی و هجوم این افکار از سویی دیگر امانش را بریده بودند که درب خانه به صدا درآمد.
تا نگاهش به نگاه امام آمیخت، تمام درد و رنج خود را فراموش کرد. عطر حضور امام، نشاط عجیبی در دلش پدید آورد.
وقتی امام جواد (ع) کنار بسترش نشست، شوق و امید به زندگی در دلش شکوفه زد.
امام احوالش را پرسید و نگاه پر محبتش را به او هدیه کرد. (2)

1. این کتاب مورد تأیید امام جواد(ع) قرار گرفت و امام پس از مطالعه آن سه مرتبه فرمود: خدا یونس را رحمت کند.
2. اعجوبه اهل البیت، سید ابوالفضل طباطبایی و مهدی اسماعیلی، ص 219.


ویژه نامه امام جواد(ع) را از هفته نامه اینترنتی پیام کوثر بخوانید.